h

شب بود وسوز وصدای باد در اعماق وجودم رخنه کرده بود باد در گوشانم کلماتی را زمزمه

 

 

 

میکرد کلماتی که بوی خوبی نداشتند ترس وجود مرا فرا گرفت وتاریکی در وجودم رخنه کرد

 

 

 

ترسیدم از سیاهی شب از صدای که باد در گوشم تکرار میکرد زمان از کنارم میگذشت ومن

 

 

 

در جای خود در ترسی مهیب خشکیده بودم پاهایم رمق راه رفتن نداشتن چشمانم در تاریکی

 

 

 

شب فرو رفته بود ودستانم از ترس میلرزیدن وقلبم میتپید ومیخواست از جای در اید ترسم

 

 

 

بیشتر وبیشتر میشد وصدای فریاد ازکرانهای بیابان نزدیک ونزدیکتر میشدن صدای خش

 

 

 

خش برگهای درخت انار زیر پای باد به گوش میامد وان صدا مرا فریاد میزد اما من میترسیدم

 

اخه من 12 سال بیشتر نداشتم وتازه خانواده خودم را ازدست داداه بودم میترسیدم که صدای

 

 

 

عزراییل باشد که مرا فریاد میزد از وحشت بیهوش شدم وزمین رادراغوش گرفتم وهنگامی که

 

 

 

چشمان باز شدن دیدم در رختخواب خود هستم وای که چه کابوس ترسناکی بود